|
|
|
عقل به ماندن فرا می خواند و عشق به رفتن... و این هر دو را خدا آفریده است! |
|
+
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 17:25 توسط الهه تنهایی
|
+
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 17:16 توسط الهه تنهایی
|
مگذار که آب دادن به گل های باغچه هم به عادت تبدیل شود عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست،....؟ پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن ، تازگی ، ذات عشق است و طراوت بافت عشق. چگونه می شود طراوت و تازگی را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ... ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 23:29 توسط الهه تنهایی
|
بلند ترين ارتفاعي که باعث مرگ آدمي مي شود افتادن از چشمان کسيست که فکر مي کند همه چيز اوست
+
نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 19:44 توسط الهه تنهایی
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 19:40 توسط الهه تنهایی
|
کاش بدونی نبودنت یا تا ابد ندیدنت هرگز بهونه نمیشه برای از یاد بردنت
+
نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 14:29 توسط الهه تنهایی
|
پرسید کدام راه نزدیکتر است؟... گفتم به کجا ؟! گفت به خلوتگه دوست گفتم مگر فاصله ای می بینی بین دل و آنکه دل منزل اوست؟!....
+
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 11:7 توسط الهه تنهایی
|
معلم گفت:الف گفتم :او معلم گفت:ب گفتم:بااو معلم گفت:پ گفتم:پيش او معلم گفت:ج خواستم بگم جدايي گفت:نگو
+
نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 15:11 توسط الهه تنهایی
|
یه من ٬ یه تو ٬ یه فاصله ............................................... نه نشد یه من ٬ بی تو ٬ یه فاصله .............................................. نه نشد بی من ٬ یه تو ٬ یه فاصله .............................................. بازم نشد یه من ٬ یه تو ٬ بی فاصله ............................................. حالا شد!
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 9:56 توسط الهه تنهایی
|
اولين باری که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سيبه منتنفرم
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 12:17 توسط الهه تنهایی
|
سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد
ديد كه منو ميشناسه خنديدم گفت: دوستیم؟ گفتم: دوستِ دوست گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره گفت: باشه تا پس از مرگ گفتم: نه... نه... نه... نه ... تا نداره گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده بشن، یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت، تا جهنم ٬ تا هرجا که باشه؟ من و تو با هم دوستیم؟ خندیدم و گفتم: تو تا هر کجا که میخوای براش یه تا بذار، اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا، اما من اصلا براش تا نمیذارم. نگام کرد، نگاش کردم باور نمی کرد میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمیفهمید. ******** گفت: بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم: باشه، تو بذار گفت: شکلات... هربار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من، باشه؟ گفتم: باشه هر بار يه شكلات ميذاشتم تو دستش اونم يه شكلات ميذاشت تو دست من باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی دوستیم، دوستِ دوست من تندی شکلاتم رو باز می کردم و میزاشتم تو دهنم و تند و تند میمکیدم میگفت: شکمووو... تو دوست شکموی منی. و شکلاتش رو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ میگفتم: بخووورش میگفت: تموم می شه... میخوام تموم نشه ، برای همیشه بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومش رو نمیخورد، من همشو خورده بودم. گفتم: اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن یا کرما، چی کار می کنی؟ گفت: مواظبشون هستم می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم. من شکلاتام رو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم: نه...نه...نه... تاااا نداره دوستی که تا نداره ******** یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بییییست سال شده اون بزرگ شده ٬ منم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظی کنه میخواد بره، بره اون دور دورا میگه می رم ولی زود بر میگردم من که میدونم میره و برنميگرده يادش رفت به من شكلات بده من كه يادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش، جفتشو خورد خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه خوب شد همهی شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چیکار می کنه؟؟!!
+
نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 16:27 توسط الهه تنهایی
|
ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن مثل ماهي زنده مثل سبزه زيبا مثل سمنو شيرين مثل سنبل خوشبو مثل سيب خوش رنگ و مثل سکه با ارزش باشيد سال نو مبارک
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 20:4 توسط الهه تنهایی
|
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم کوشش رود به دریا شدنس می ارزد کیستم؟... باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم به همان لحظه ی بر پا شدنش می ارزد سال ها گرچه که در پیله بماند غزلم صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد
+
نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 10:48 توسط الهه تنهایی
|
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده و جزیره را ترک می کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت، عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: "آیا می توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. پس عشق ،از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: "نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد." غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بیایم!" غم با صدای حزن آلود گفت: "آه عشق من خیلی ناراحت هستم. احتیاج دارم تا تنها باشم." عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق تو را خواهم برد." عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید: "آن پیر مرد که بود؟" علم پاسخ داد: "زمان" عشق با تعجب پرسید: "زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 20:23 توسط الهه تنهایی
|
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند! حالا یاد گرفته ام که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست. یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند ... یاد گرفته ام که بشنوم: تا فردا ... و به روی خودم نیاورم که فرداهاهیچ وقت نمی آیند ...
+
نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 12:45 توسط الهه تنهایی
|
|
دیروزها کسی را دوست داشتی
این روزها ... دلتنگی
این روزها تنهایی ... تنها ...
اما ...
یادمان باشد:
"موسم اندوه که می رسد ماه را نگاه کنیم..."